خدایا مرا به آنچه دوست داری بازگردان۱۸ بهمن ۱۳۸۸ @ ۴:۰۶ ب.ظ
یاد خدا آرام بخش دلهاست

خدایا تو به آنچه انجام دادهام آگاهتر هستی،
پس آنچه در مورد من آگاهی داری ببخش،
و در پرتو قدرتت،
مرا به آنچه دوست داری بازگردان.
انگار لازم بود یکی این حرف رو بهم بزنه:
“… نگاه کن توی مشکلات زندگی دوام آوردن خیلی مهمه و شما این کار رو انجام دادی و خودت بهتر میدونی همیشه از خدا هر چیزی رو بخوایم. … ”
شنیدن این حرف از طرف یه دوست، انگار یه تلنگر بود. آره من تونستم تا حالا دوام بیارم پس میتونم بعد از این هم دوام بیارم. مشکلات هر چقدر هم بزرگ باشه من خدای بزرگی دارم که میتونم خودم رو بهش بسپارم و از راه سخت زندگی عبور کنم. و به جای این که بگم خدایا مشکل بزرگی دارم با اطمینان بگم مشکلات من خدای بزرگی دارم.
- آن سوی ناکامیها همیشه خدایی است که داشتنش جبران همه نداشتنهاست.
خدا رو شکر که هستی!
و کسی میگوید: سر خود بالا کن. به بلندا بنگر. به بلندای عظیم.
به افقهای پر از نور و امید. و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت.
خانهی دوست کجاست! خانهی دوست در آن عرش خداست.
خانه دوست در آن قلب پر از نور خداست.
و فقط دوست خداست.
۶ نظر
دستهبندی نشده
صدا کن مرا۱۳ بهمن ۱۳۸۸ @ ۱۲:۴۳ ب.ظ
یاد خدا آرام بخش دلهاست

صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید.
در ابعاد این عصر خاموش،
من از طعم تصنیف در متن ادرک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین عقربکهای فواره، در صفحه ساعت حوض،
زمان را به گردی بدل میکنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
***
به سراغ من اگر میآیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر میآرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شنها هم، نقشهای سم اسبان سواران ظریفی
است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا میآید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر میآیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بر دارد
چینی نازک تنهایی من.
سهراب سپهری
پی نوشت:
- دیروز روز بدی بود. توی سه روز گذشته فقط ۴ ساعت خوابیده بودم. برای ارائه پروژههای پایانی تمام سعیام رو میکردم که به موقع حاضر بشه. اما آخرش یه جای کار لنگ زد. استاد هم تمام تکالیف طول ترم و فایل پروژه رو در همه فرمتها میخواست. همه رو آماده کردم فقط فایل پاورپوینتش رو دیگه نتونستم حاضر کنم. بعد از سر کار رفتم دانشگاه اما اصلا حالم خوب نبود. احساس میکردم هر لحظه ممکنه که بیافتم. که دیدم استاد میگه اگه نتونستید حاضر کنید یه روز دیگه رو برای ارائه تعیین میکنم و اطلاع میدم. هم خیالم راحت شد و هم ناراحت بودم. از این که چرا این همه که به خودم فشار مییارم نتیجهای که دلم میخواد رو نمیتونم بگیرم. از کارام راضی بودم چون سعی کرده بودم خوب باشه. اما همین که نتونسته بودم به موقع حاضرش کنم ناراحتم میکرد. انگار استراحت به ما نیومده ماجرا هنوز ادامه داره …
- تعجب میکنم چرا وقتی میشه حتی در شرایط بد با صداقت کارت رو انجام بدی باید دروغ بگی اون هم از سر ناچاری. امروز بنده خدایی اومده بود و کمک میخواست یه جای کارش به مشکل برخورده بود. جوونی بود و میخواست بره سر کار. لنگ یه مدرکی بود که نداشت، میخواست اون مدرک براش جعل بشه اون هم چی یه تسویه با دانشگاه آزاد که نشون بده دیگه دانشجو نیست. آخه نمیتونست هزینه تسویه حساب رو پرداخت کنه. بهش گفتم این کار رو نکن به جاش برو و صادقانه با مسئول محل کاری که میخوای بری جریان رو تعریف کن. امیدوارم وضعیت رو درک کنه و اگر انسانیت داشته باشه قبول میکنه. باهاش صحبت کردم و گفتم درسته مشکل داری اما برو و صادقانه موضوع رو بگو امیدوارم کارت درست بشه. با ناراحتی گفت دنیایی شده که بدون دروغ کار آدم راه نمیافته. گفتم اگه این بده باید از خودمون شروع کنیم اگه دروغ بده و دیگران دروغ میگن سعی کنیم خودمون اینجوری نباشم. بالاخره راضی شد بره. چقدر بده که اینقدر از صداقت و انسانیت داریم دور میشیم. از صمیم قلب از خدا میخوام کارش درست بشه. امیدوارم نتیجه بده و نیاد بگه دیدی گفتم صداقت جواب نمیده. خدایا خودت کمکش کن به خاطر نا امید نشدن از خوبی و صداقت…
-
وبلاگ حورا عزیز رو هم به روز کردم.
View the rest of this entry…
۱۲ نظر
دستهبندی نشده