کاروان رفت منزل به منزل
۱۲ دی ۱۳۸۷ @ ۱۲:۳۶ ق.ظ

 

یاد خدا آرام بخش دل‌هاست

 

 

 

بعد از سه روز بیماری و خانه‌نشین شدن، بعد از سه روز تحمل سرگیجه و تب و درد امروز راهی محل کارم شدم. بهتر شده بودم وگرنه نمی‌توانستم از رختخوابی که دیگر حالم را بهم می‌زد جدا شوم. و حالا مانده دردی در تن و سرفه‌هایی مثل رعد و برق در گلویم که گاهی تا باران دیدگانم را جاری نسازد از دستش خلاصی ندارم.

راست می‌گفت که درد تن، درد روح را تسکین می‌دهد!

انگار دچار کابوس و هذیان شده باشم. وقتی آدم مریض می‌شود، دلش هم نازک‌تر می‌شود. آن‌وقت سر کوچک‌ترین موضوع دوست دارد گریه کند یا بی‌جهت دعوا راه بیاندازد و یا حتی گاهی مثل من مجبور می‌شود با یک سیلی خودش را ساکت کند و برود تا خودش را گم کند!

برای جبران عقب‌افتادگی از درس به گوشه کتابخانه می‌روم. ما بین فرمول‌ها و مسئله و تست‌ها به سفیدی کاغذ پناه می‌برم و برای خودم می‌نویسم. مرثیه‌ای برای این روزهایی که نتوانسته‌ام برایش کاری کنم.

 

کاروان راه افتاده. سال‌هاست که راه افتاده و همین‌طور که طول تاریخ را می‌پیماید، صدایش به گوش می‌رسد. مبادا جا بمانی! و یا از پی‌اش راه را گم کنی!

صداها را می‌شنوید. دارم می‌شنوم. صدای زنگ کاروان، در گوشم طنین می‌اندازد:

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم / جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

صدای بمب، آتش… فریاد…

دودی غلیظ همه جا را گرفته. سیاه و سیاهی…

صدای گریه زنانی که بالای سر پیکرهای بی‌جان بر زمین مانده در ماتم هستند. زنانی که خود پرستار زخم‌های فرزندان و همسران و برادران خویشند.

مهر مادرانه‌شان با خون و اشک همراه است… و کسی نیست تا زخم‌های تن و دلشان را مرهمی نهد.

صدای کودکان بی‌پناهی که راهی جز گریز به ناکجاآباد ندارند.

و جوانانی سنگ به دست و ایستاده در برابر بمب و تفنگ و قد افراشته برای دفاع…

صدای شلیک توپ و انفجار بمب!

صدای زنگ کاروان گم می‌شود….

صدایی که فرمان می‌دهد: آتش بزن، ویرانه کن! برکن همه بنیادهای مهربانی را و همه خانه‌های امید را و همه‌ی آنچه انسانیت نامیده شده است.

و فریاد مردی آن سوتر که دنیایی را به بیداری می‌خواند و فریاد یاری خواستنش در همه جا می‌پیچد.

اما … کسی نمی‌شنود… امان از گوش‌های کر!

صدای چکاچک شمشیر، صدای آتش زدن خیمه‌ها. صدای ریختن آب!

صدای کودکانی تشنه که لب فرو بسته‌اند از خواستن آب و تنها عمویشان را صدا می‌زنند…

کودکان گریز پای و مادران داغدیده.

 

صدای کسی که در تاریخ خواند: اگر دین ندارید، لااقل آزاد مرد باشید!

امان از نامردی!!! امان … امان…

فریادی برای امر به نیکی و نهی از بدی ….

فریادی برای عدالت‌خواهی،

خواستن آزادی و انسانیت برای همه…

و صدای برای مهربانی‌هایی که به آتش کشیده می‌شوند…

و صدایی که همچنان در تاریخ به گوش می‌رسد:

آیا کسی نیست که مرا یاری دهد؟!!!

 

 


۲۵ نظر
روزنوشت
خدایا دل شکسته‌ام را خریداری؟
۲ دی ۱۳۸۷ @ ۷:۵۹ ب.ظ

یاد خدا آرام‌بخش دل‌هاست

 

گفت: می‌خرم! قیمتش هر قدر که باشد.

گفتم: چه چیز را خریداری؟

گفت: دل‌ت را !

گفتم: فروشی نیست! نمی‌فروشم‌ش …

 

- هیچ وقت نفروختم. به هیچ کس نفروختم‌ش! دل که فروشی نیست …

آمدند که بخرند و من هر بار نفروختم. آمدند و شکستند. رویش یادگاری و خاطره گذاشتند و رفتند.

اما باز نفروختم. حتی دلی را که بارها شکسته شد. و هر بار برایم عزیزتر.

هر بار با دوست داشتن، احساس کردم حجم دلم بیشتر می‌شود. دلم بزرگ شد.

شد تمام دارایی من… همان دل شکسته‌.

و بهایش آنقدر هست که ارزان نفروشم. به بهای اندک این دنیا و خیالی خوش و زودگذر.

هر بار که دلم شکسته شد، احساس عجیبی کردم. با اشک‌هایم دلم را از غبار غم و غصه پاک کردم. در آینه‌ درونش حضور تو را دیدم، خدای مهربانم. لبخندت را، مهرت را، نوازشت را…

براستی تو را در دل شکسته‌ام دیدم خدا…

دیدم آنها که ادعا کردند آمده‌اند تا بمانند و خریدار دلم شدند چه ساده عهد شکستند و به هر چه گفته بودند پشت پا زدند.

اما تو مهربانم آرام در قلبم بودی؛ با همه خطاهایم در دلم ماندی.

مرا آرام کردی از هر چه غصه بود و غم. حضورت هر لحظه در زندگی‌ام پر رنگ‌تر می‌شود.

و احساس می‌کردم من هم در دل تو هستم. برای همین است حالا با همه تنهایی‌ام، آرامم. خوشحالم.

حتی خوشحال از رفتن آنانی که دلم را شکستند. که هر چه ماندنی است خواهد ماند و رفتنی‌ها را باید بدرقه کرد. با آرزوی خوشبختی برایشان، رفتنشان را بدرقه کردم، نه با دلی پر کینه و با نفرت… و این یک موهبت از جانب توست برای من که توان بخشیدن داشته باشم. هر چند خاطره‌ عبورشان به جای ماند که هر حضوری نشانه‌ایست و نیز هر گذری!

 

انگار زندگی معامله است! بده، بستان. چیزی را می‌دهی و در عوضش چیزی می‌ستانی!

هر چیزی بهایی دارد، نباید اندک فروخت.

وقتی پای جان و مال و دل آدمی وسط می‌آید، هر کسی می‌آید تا قیمتی تعیین کند؛ اما فقط آدم‌هایی خوشبختند که می‌دانند چیزهای قیمتی را نباید ارزان و به هر کسی فروخت.

آدم‌های بدبخت چیزهای با ارزش را مفت و مجانی از دست می‌دهند.

بعضی‌ها خانه و زمین می‌فروشند، بعضی‌ها روح و قلب را، بعضی‌ها هم آبرو و انسانیت را.

همیشه هم شیطان از راه می‌رسد تا دلال معاملات شود. می‌آید تا همه چیز آدم‌ها را ارزان از آنها بخرد. و چه راحت سر آدم‌ها را کلاه می‌گذارد.

اما این وسط کسانی هستند که سرشان کلاه نمی‌رود. آنهایی که با تو دوستند خدایا…

تو دست شیطان را رو کرده‌ایی. و آدم‌هایی هستند که فقط با تو معامله می‌کنند. چون تو تنها کسی هستی که ارزش هر چیزی را می‌دانی. چون تو بهترین خریداری.

معامله با تو سود دارد. آخر خودت گفته‌ایی: جان و مال مؤمن را می‌خری و به او بهشت ارزانی می‌کنی. و تو بهشت را به بها می‌دهی نه بهانه.

و هر کسی باید بهایش را بپردازد. که بهشت واقعی حضور همیشگی توست.

خدایا فکرش را که می‌کنم، من چیز قابل‌داری ندارم برای معامله با تو. جانم در دست توست و روزی‌ام از جانب تو. فقط دلی شکسته دارم. دلی که هر بار شکسته، فقط تو مرهم دردش بودی.

می‌خواهم آن را فقط به تو بفروشم. خدایا خریدار قلبم هستی؟

فقط یک چیز یادم باشد: قلب فروخته شده پس گرفته نمی‌شود!

 

خدایا من به تو ایمان دارم.

قلب یک مؤمن بین دو انگشت از انگشتان خداوند رحمان ست. (حدیث نبوی) *

یعنی وقتی همیشه در همه لحظات؛ امیدم، توکلم، ایمانم به تو باشد؛ آن وقت تو هم هوای قلبم را داری و از آن محافظت می‌کنی. وقتی تو هوای قلبم را داشته باشی، دل من هم هوایی تو می‌شود…

اینگونه قلب کوچک من می‌تواند در پناه تو آرام گیرد. چه حس شگفت‌انگیزی است.

خدایا یاریم ده، یادم باشد که نروی از یادم.

 

*: حدیث نبوی که مولانا از آن بارها در مثنوی یاد کرده است:

در کـف حـق، بهـر داد و بهـر زَیْن … قلب مؤمن هست بَیْنَ اِصبَعَین

مرغ مرده مضطر اندر فصل و بَیْن … خوانده‌ای : القلبُ بین اِصْبَعَین؟

 

 

” قرب: قرب حق به دل بنده به اندازه‌ی قرب دل بنده بود بدو.

هر چه دل او به خدا نزدیک‌تر، خدا بدو نزدیک‌تر.

بعضی می‌گویند: قرب عبارت از اطاعت است. زیرا که طاعت موجب تقرّب مطیع به مطاع می‌شود. و قرب را اطاعت دانند که مسبب طاعت است. “  (فیه مافیه)

 


۲۴ نظر
روزنوشت · شخصي · عرفاني
یلدا
۱ دی ۱۳۸۷ @ ۲:۱۶ ق.ظ

 

 

یاد خدا آرام بخش دلهاست

 

یادمان باشد

زندگی آنقدر کوتاه است

که برای یک دقیقه بیشتر با هم بودن

باید جشن گرفت!

 

حتی طولاتی‌ترین شب نیز به خورشید خواهد رسید!

 

یلدا مبارک.

 

امسال شب یلدا سه غزل از حافظ را مهمان شدم…

 

۱/ یک دوست خوب:

 

عشق تو نهال حیرت آمد

وصل تو کمال حیرت آمد

 

یک دل بنما که در ره او

بر چهره نه خال حیرت آمد

 

نه وصل بماند و نه واصل

آن جا که خیال حیرت آمد

 

از هر طرفی که گوش کردم

آواز سال حیرت آمد

 

سر تا قدم وجود حافظ

در عشق نهال حیرت آمد

 

 

۲/ خواهرم:

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

 

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

 

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

 

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

 

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

 

 

۳/ خودم:

 

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را رفیق و مونس شد

 

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسله آموز صد مدرس شد

 

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

 

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

 

کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود

که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد

 

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

 

 

پی‌نوشت:

چقدر سخته بخوای به عقب برگردی و لحظاتی رو ببینی که به سادگی تمام اونها رو خط خطی کردی.

عجیبه! کمی درایت، کمی تفکر، کمی آگاهی شاید مانع از به هدر رفتن همه این احساس خوب و ناب می‌شد. و می‌شد بهترین طرح رو ترسیم کرد.

هنوز که هنوز هست نتوانسته‌ام حسی ناب را از انبوه این خاطراتی که سعی کردم‌ام به مرور آنها را تکه تکه کنم و دور بریزم فراموش کنم.

باید پای عهدم بیاستم! باید به قولی که داده‌ام وفادار بمانم. مخصوصاً اگر این وفاداری اول از همه به خودم باشد. به قلب و به احساسم. به خدایم…

 

به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار

ولی کرشمه ساقی نمی‌کند تقصیر


۱۲ نظر
روزنوشت · شخصي