بسم الله النّور

همین وبلاگ باعث آشنایی ما شد. تا یک سال فقط مطالب وبلاگم رو میخوند. بدون این که نظری بنویسه. بدون هیچ آشنایی! هر چند بعدها که فهمیدم هم نظری ننوشت. یک سال بعد IDم رو اد کرده بود. توی این مدت گاهی توی مسنجر پیام میذاشت و من هم گاهی جواب میدادم. و همچنان بدون این که من زیاد توجه کنم. تا اون زمان مثل یک رهگذر بود برام.
تا این که بعد از سه سال با هم صحبت کردیم.
یعنی سه سالی بدون این که من متوجه باشم من شده بودم آشنای او...
طی این یک سال اخیر که بیشتر با عقیده و ارزشها و تفکر و احساسش آشنا شدم، فهمیدم آدم بسیار صادق و مهربان و خوش قلبی هست. و انگار که من رو از مدتها قبل میشناخت.
مهربانی و صفای دلش به دلم نشست. و من میتونستم روح بزرگش رو حس کنم.
اواخر سال گذشته یک ماهی بیمارستان بستری شده بود و این مدت گاهی تلفنی یا با SMS باهاش حرف زده بودم. مدتی بود ازش بیخبر بودم. این اواخر چندین بار براش SMS فرستادم که هر بار جواب نمیداد. به خودم میگفتم حتما کار داره، فرصت نمیکنه.
تا اینکه دیروز...
دیروز براش نوشتم: خداوند بی نهایت است... اما بقدر "نیاز تو" فرود می آید، به قدر "آرزوی تو" گسترده میشود و به اندازه "ایمان تو" کارگشاست.
بعد از چند دقیقه گوشیام زنگ خورد. خانمی ازم پرسید شما به این شماره پیام فرستادید. گفتم بله. تعجب کردم! خواهرش بود. و بعد چیزی گفت که هنوز من رو حیرون کرده! شوکه شدم!
26 روز بود او از دنیا رفته بود! و ...
وقتی فهمیدم اشک و گریه امان نمیداد که حرف بزنم. خواهر و مادرش باهام حرف زدند. مادرش سخت بیقرار بود. خواهرش با وجود ناراحتی خودش سعی داشت منو هم آروم کنه.
خواهرش گفت: برای مادرش دعا کن که خیلی بیقراره، دعا کن آرامشش رو پیدا کنه.
و من که میدونستم مادرش ناراحتی قلبی داره، خیلی براش نگرانم. مادرش رو خیلی دوست داشت. و مادرش او رو...
زندگی عجیبه. از راهی که اصلا فکرش رو نمیکنی آشنایی ها شکل میگیره و بعد گاهی بدون این که متوجه باشی ممکنه برای کسی عزیز بشی و بعد در یک لحظه باور نکردنی هم ممکنه برای همیشه ازش دور بشی. و وقتی که دیگه نیست میبینی او هم چقدر برات عزیز بوده.
* یادمه این اواخر از خدا میخواست که بره ! و حالا رفته بود برای همیشه.
بهم میگفت: یاسی توکلت به خدا ! هیچ تلاش صادقانهای از بین نمیره.